زنگ تفریح

جوك عکس و مطالب طنز

سه شنبه 29 آذر 1390

کدام مستحق تریم ؟؟

نویسنده: ali.santorii   طبقه بندی: عمومی، 

 

 

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ….

بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

سه شنبه 29 آذر 1390

موضوع انشا: بین التعطیلین خود را چگونه می گذرانید؟

نویسنده: ali.santorii   طبقه بندی: عمومی، 

به نام خدا

موضوع انشا: بین التعطیلین خود را چگونه می گذرانید؟

قلم در دست می گیرم و با اجازه معلم زحمت کشمان انشاء خود با موضوع چگونگی گذراندن بین التعطیلین را آغاز می کنم.

من بین التعطیلین ها را خیلی دوست دارم، چون بیشتر وقت ها به سفر می رویم مخصوصا اگر خاله زری اینا به سفر بروند مامان ببخشید "مادرم" می گوید: وا !حالا که زری اینا میرن سفر زشت نیست ما بشینیم توی خونه . دلم پوسید انقدر توی این خونه شستم و رفتم.

بابا هم که چاره ای ندارد اول کمی درمورد کمبود بنزین یارانه ای و قیمت گران بنزین آزاد سخنرانی می کند، اما بعدا مثل همیشه می گوید چشم!!

ما اغلب اوقات می رویم شمال. کجاش مهم نیست! بابا می گوید شمال ,شمال است همه می رن ما چرا نریم. من هیچ وقت جاده شمال را دوست ندارم انقدرکه شلوغه و ترافیکه سرم درد می گیرد. تازه بابا عصبانی می شود و مدام با خودش غرغر می کند. مامانم هی چایی می دهد به دستش که حرص نخور الان راه باز می شود بقیه اش هم که معلوم است. آخرش بابا بیشتر عصبانی می شود چون تا توفقگاه بعدی خیلی فاصله است و بابا هم ...

لب دریا خیلی خوش می گذرد چون خیلی شلوغ است ما بچه ها هر آتیشی که بخواهیم می سوزانیم این را مامان می گوید.من نمی دانم چرا در کتاب ها نوشته دریا پر از ماهی است من هردفعه به ساحل می روم آب هیچ ماهی باخود نمی آورد هیچ وقت هم ماهی ای ندیده ام. اما با این وجود کلی آشغال و بطری خالی کنار ساحل دیده می شود فکر کنم این روس ها به تمیزی دریا اهمیت نمی دهند و آشغالهاشان را به آب می ریزند آب هم آشغال ها را به ساحل ما می آورد!!

بابا برای بین التعطیلن های خود برنامه مدونی دارد علاوه بر سفر تفریحی , خواب بین روز, کباب روی منقل , خوردن آش رشته, کمی خواب بیشتر,خوردن بستنی یخی و خرید ترشی لیته و زیتون پروده شمال از مهترین کار های روزهای بین التعطیلین ماست.

علیرضا دوست من وقتی موضوع انشای مرا شنید گفت تو خیلی چیز برای نوشتن داری خوش به حالت اما من نمی دانم چه بنویسم تمام تعطیلات ما صرف این می شود که بابا از صبح جلوی تلویزیون لم می دهد و هی کانال ها را جابه جا می کند و یه چیزهایی می گوید که یعنی هیچی ندارد، بعد میرود سراغ ماهواره و باز هم زیر لب همان ها را می گوید.

اگر شانس بیاوریم و تعطیلی خوبی باشد آخر روز مامان و بابا دعوا نمی کنن.

من خیلی خوشحالم که جای علیرضا نیستم و پدرم به سفر و خانواده اهمیت می دهد.

فربد اینا بین التعطیلین ندارند اصلا ,چون بابایش همیشه یه کارهایی دارد,به فربد هم کتاب می دهد بخواند. فربد می گوید بابایش بهش می گوید آدم باید در زندگی اش برنامه ریزی داشته باشد و هیچ زمانی را از دست ندهد به همین دلیل آنها بین التعطیلین یا اصلا تعطیلی ندارند بلکه اوقات فراغت دارند.

فربد می گوید به آنها خیلی خوش می گذرد و پدر و مادر برای هر ساعت از تعطیلی شان برنامه ای دارند. آنها شب ها کنار هم فیلم های فاخر می بینند و یا مجله می خوانند. من که نمی دانم این کارها چطورممکن است باعث شادی و نشاط بشود اما به او چیزی نگفتم که ناراحت نشود .

این بود انشای من.

دوشنبه 21 آذر 1390

سعی كن در زندگی همیشه راههای خوب و درست انتخاب كنی

نویسنده: ali.santorii   طبقه بندی: عمومی، 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که ازیک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد ودخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم
من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
 

دوشنبه 21 آذر 1390

حقایق جالبی از زندگی

نویسنده: ali.santorii   طبقه بندی: عمومی، 


حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود،
حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

صفحات جانبی

نظرسنجی

    بخش مورد علاقه من...






  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :