زنگ تفریح

جوك عکس و مطالب طنز

شنبه 18 مهر 1388

جوك خنده دار

نویسنده: نوید   طبقه بندی: طنز، جوک ، 

یه روز یه فارسه. تركه. اصفهانیه می خواستند چای لیپتون بخورن. فارسه فنجان رو نگه می داره و لیپتون را تو فنجان تكان می ده تركه لیپتون را نگه می داره و فنجان را تكان می ده اصفهانیه لیپتون را به دورفنجان می ماله

 

غضنفر می ره امتحان رانندگی، افسر بهش می گه حركت كن. غضنفرمی زنه دنده عقب! افسر میپرسه چرا دنده عقب می ری؟ می گه می خوام خیز بگیرم!

 در وفا هیچکس استاد نیست ولی در بی وفایی همه استادند ! چطوری استاد؟!

 میدونی فرق حادثه و فاجعه چیه؟ وقتی مادر زن تو دریا غرق بشه این یه حادثه اس اما وقتی یکی اون رو نجات بده این یه فاجعه اس

 لره داشته تو جهنم کباب میخورده یکی بهش میگه : خوش به حالت به جای عذاب کباب می خوری. میگه : عذاب از این بیشتر پیاز باهاش نخورم!!!

 یه دختر خوشکل با مامان بزرگش میره کیف بخرن . دختره یه کیف انتخاب میکنه و میگه : آقا این کیف چنده ؟ فروشنده که دخترباز بود گفت : قیمتش ۵ تا ماچه دختره میگه : باشه مامان بزرگ بیا حساب کن

مرد عاشق تا وقتی ازدواج نکرده نا تمام است و وقتی که ازدواج کرد کارش تمام است!

 به حاجیه میگن سفر حج چطور بود؟ میگه خیابوناش تمیز ، برجاش بلند ، ماشیناش آخرین مدل. البته یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود نرفتم!!!

 یه روز دوتادر آبادانی به  هم میرسند.اولی به دومی مگه:دیروزیه سنگوشوت کردم رفت کره ماه .دروغگودومی مگه:پس اون سنگی که دیروز به سرم خورد کار توبود؟

عربه دوست دخترش رو سوار موتورش میکنه ، دختره میگه عشقت مال منه ، چشات مال منه ، عربه میزنه کنار ، میگه بیا پایین الان میگی موتورتم مال منه

 از یه نفر میپرسن میدونی اگه 40 تا کله و 40 تا پاچه را با هم بریزی تو دیگ از کجا باید بفهمیم کدوم کله مال کدوم پاچه است... :: :: میگه کاری نداره کف پای هر کدوم رو بخاری هر کله ای خندید مال اونه!!!

 یه معتاده هی داد میزد تاکشی تاکشی، بالاخره یک تاکسی ده متر جلوتر وای میسه، معتاده میگه: لا مششب، اونجا که مقصدم بود!

  اصفهانیه آب معدنی میخره به زنش میگه یه کم آب بهش اضافه کن خیلی غلیظه

 به آدامس می گن آرزوت چیه؟ میگه زیر دندون اصفهانی جماعت نیفتم

 بلیطای اصفهان از ۲۰ تومن به ۱۰ تومن کاهش پیدا می کنه اصفهانیا اعتراض می کنن ازشون میپرسن واسه چی اعتراض کردین می گن چون قبلا که پیاده می رفتیم ۲۰ تومن به نفعمون بود اما حالا ۱۰ تومن به نفعمون

اصفهانیه زنش میمیره رو سنگ قبر زنش مینویسه: اشرف الملوک همسر دکتر رضایی : متخصص قلب و عروق واقع در خیابان انقلاب ساختمان پزشکان پلاک ۱۱۷ ساعت کار ۹ صبح تا ۶ بعداز ظهر تلفن

جمعه 17 مهر 1388

خانه های زیبا در منطقه Hollywood Hills ایالت California

نویسنده: نوید   طبقه بندی: عکس، عکس قشنگ، 

پنجشنبه 16 مهر 1388

فرودگاه های عجیب دنیــــا

نویسنده: نوید   طبقه بندی: عکس، 

ساخت، مکان یابی و بطور کلی طراحی یک فرودگاه ظرافت های خاصی دارد که با در نظر گرفتن عوارض جغرافیایی منطقه و پارامترهای بسیار دیگر حتی جهت بادی که به طور معمول در منطقه می وزد محقق می شود. گاهی برخی محدودیت های موجود باعث خلق زیبایی های نظیر آنچه در این ایمیل می بینید می شود :

فرودگاه جبل الطارق
Gibraltar Airport

جبل الطارق (Gibraltar)(به معنی کوه طارق) نام دهکده‌ای کوهستانی است که در ساحل جنوبی اسپانیا در جنوب غربی اروپا قرار دارد و یکی از زیرمجموعه های دارای تابعیت پرچم بریتانیا به شمار می‌رود که البته مالکیت این منطقه بین اسپانیا و بریتانیا مورد اختلاف است. کوه طارق در بخش ساحلی خود به تنگه جبل‌الطارق پیوسته است. این تنگه دریای مدیترانه را به اقیانوس اطلس می‌پیوندد و در دو سوی آن مراکش و اسپانیا قرار دارد و اینطور بیان شده است که جبل الطارق نام منطقه کوچک خودمختاری است که در دهانه مدیترانه و هم مرز با اسپانیا قرار دارد.

 

zangetafrih.ir


 

فرودگاهای عجیب بعدی

چهارشنبه 15 مهر 1388

متشكرم

نویسنده: نوید   طبقه بندی: داستان، 

 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشکّرم!
- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

داستان کوتاه "متشکرم" : اثری از آنتوان چخوف

صفحات جانبی

نظرسنجی

    بخش مورد علاقه من...






  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :