آلبوم صوتی خاطرات کودکی
یه چرخی که تو سایت بزنی خاطرات شیرینی برات زنده میشه
http://www.soundsofmychildhood.com/
برچسبها: آلبوم, صوتی, خاطرات, کودکی
آلبوم صوتی خاطرات کودکی
یه چرخی که تو سایت بزنی خاطرات شیرینی برات زنده میشه
http://www.soundsofmychildhood.com/
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی:
هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
و بسیار ترکیب های دیگر که در اینجا مجال گفتنش نیست.
کودکي به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رييس پرسيد: «سلام پسرم، بابا خونه س؟»
صداي کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ مي تونم با او صحبت
کنم؟
کودکي خيلي آهسته گفت: «نه»
رييس که خيلي متعجب شده بود و مي خواست هر چه سريع تر با يک بزرگسال صحبت کند،
گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ مي تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صداي کوچک گفت: «نه»
رييس به اميد اين که شخص ديگري در آنجا باشد که او بتواند حداقل يک پيغام بگذارد
پرسيد: « آيا کس ديگري آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، چندتا پليس!»
رييس که گيج و حيران مانده بود که يک پليس در منزل کارمندش چه مي کند،
پرسيد: «آيا مي تونم با پليس ها صحبت کنم؟»
کودک خيلي آهسته پاسخ داد: «نه، اونا مشغول
هستند»
ـ مشغول چه کاري است؟
کودک همان طور آهسته جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشانها.»
رييس که نگران شده بود و حتي نگراني اش با شنيدن صداي هلي کوپتري از آن
طرف گوشي به دلشوره تبديل شده بود پرسيد: «اين چه صدائيه؟»
صداي کودک پاسخ گفت: «يک هلي کوپتره»
رييس بسيار آشفته و نگران پرسيد: «آنجا چه خبره؟»
کودک با همان صداي بسيار آهسته که حالا ترس آميخته به احترامي در آن موج
مي زد پاسخ داد: «گروه جستجو همين الان از هلي کوپتر پياده شدند.»
رييس شرکت که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتي کمي
لرزان
پرسيد: «آنها دنبال چي مي گردند؟»
کودک که همچنان با صدايي بسيار آهسته و نجواکنان صحبت مي کرد
با خنده ريزي پاسخ داد: « دنبال من!».